مطالب اینترنتی
جمعه 13 مهر 1397 :: نویسنده : نویسنده


داستان


تنها تنها، فلافل و سینما!


کودک و نوجوان > آثار نوجوانان – خاله ناهید می‌گوید سینما تنهایی خوش نمی‌گذرد و باید دسته‌جمعی رفت، اما مثل بیش‌تر برنامه‌های فامیلی برنامه‌ی سینمای خاله هم مدام عقب می‌افتد.

بالأخره جمعه زنگ زد و گفت فیلم خونش پایین افتاده و دیگر حوصله‌ ندارد منتظر بقیه بماند. من هم که از خدایم بود چند ساعتی از زیر فشار کنکور بیایم بیرون، سریع آماده شدم و قبل از این‌که مامان پلک بزند، پریدم تو ماشین.

فیلمی را انتخاب كردیم که یكی از دوستان خاله تعریفش را كرده بود، اما متأسفانه سلیقه‌‌اش اصلاً باب میل من نبود. آن‌قدر خمیازه کشیدم که خاله گفت: «ما رو ببین که با کی اومدیم سینما! پاشو برو بیرون یه دوری بزن، برگرد.»

رفتم بیرون و به صورتم آب زدم. دلم ضعف می‌رفت. خاله به‌تازگی عضو کمپین ضد هله‌هوله شده بود. می‌دانستم که نمی‌تواند به فلافل نه بگوید. دوتا فلافل با دلستر خریدم و رفتم توی سالن. نشستم و گفتم: «بیا خاله. فلافل خریدم که همه‌اش نخوده. این دلسترها هم کلی خاصیت داره.»

حرفی نزد و آن‌ها را گرفت. نمی‌دانم چرا فیلم یک‌هو برایم جذاب شده بود. فکر کنم چون قبلاً فشارم افتاده بود. حالا نه‌تنها فیلم را می‌دیدم، با دهان پر برای خاله نقدش هم می‌کردم. فیلم تمام شد و چراغ هارا روشن کردند. به خاله نگاه کردم. چندبار پلک زدم و چشم‌هایم گرد شد. چشم‌های طرف مقابل گردتر شد.

تازه فهمیدم سالن را اشتباه آمده بودم. تا آمدم حرفی بزنم، گفت: «اوه! ببخشید. من فکر کردم دخترمه. آخه رفته بود فلافل بگیره. احتمالاً مثل شما گم شده. ببخشید باید برم…» بعد سریع پول فلافل را داد و رفت. تا بیایم فکر کنم، دستی محکم خورد روی شانه‌ام: «دستت درد نکنه خاله! تنها‌تنها فلافل و سینما؟»

نیكی‌سادات دادگستر

17ساله از تهران

تصویرگری: مهرانا سلطانی، 16ساله از سروستان



لینک منبع





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : نویسنده
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :